۱۳۸۷ فروردین ۱۰, شنبه

وهم

خواب دیدم که یکی از فیگورهای برهنه نقاشی‌های فرانسیس بیکن افتاده روی من و تلاش می‌کنم معاشقه کنیم و نمی‌شود. نفس‌نفس‌زنان بیدار شدم: شورت به پا نداشتم، خیس بودم، و به شدت کلافه.

۱۳۸۶ اسفند ۱۵, چهارشنبه

شرط

بگذار اصلاً این‌طوری بگویم كه اگر ذهن‌ام رها نباشد و تن‌ام آزاد، نمی‌توانم به كسی، آن‌طور كه شایسته‌ آدمی است، پرشور و پرنشاط، عشق بورزم.

۱۳۸۶ اسفند ۶, دوشنبه

گرايش

دخترک برای‌ام نوشته است که چندین بار از تصورِ خوابیدن با من خیس شده است. من هم گاهی درباره‌اش خیال‌پردازی کرده‌ام... حالِ تازه‌ای است.

۱۳۸۶ بهمن ۲۰, شنبه

چندمعشوقی

یاد گرفته‌ام در روابط عاشقانه و نزدیک‌ام با کسی «رقابت» نداشته باشم. اگر خودِ رابطه برایم لذت‌بخش است، برایم مهم نیست که معشوق‌ام رابطه‌های دیگر دارد یا نه و در رابطه‌های دیگرش با چه کسانی است و چه می‌کند.

آیا من برای او از دیگران بهترم؟ جوابِ این سؤال و سؤال‌های مشابه هر چه باشد، نمی‌تواند به خودیِ خود کیفیت روابطم را چه مثبت چه منفی تغییر دهد. یاد گرفته‌ام درگیرِ چنین سؤال‌هایی نشوم و تا وقتی که از خودِ رابطه راضی و خشنودم، از آن لذت ببرم.

برای من معشوقانِ معشوقان‌ام، «دیگران» نیستند. و دركِ همین كه احتمالاً آدم‌هایی هستند با خواسته‌ها و نیازها و توانایی‌های مختلف، و نه «دیگرانی» آن‌چونان كه هویتِ من در تضاد با آن‌ها شكل بگیرد، باعث می‌شود احساسِ خوشایندی به‌شان داشته باشم. و به این فكر كنم كه این آدم‌ها معشوقانِ من را انتخاب كرده‌اند و خودشان انتخابِ معشوقانِ من هستند؛ پس آدم‌های مهمی‌اند. گاهی این آدم‌های مهم را دیده و شناخته‌ام، گاهی با آن‌ها دوست شده‌ام، گاهی فقط درباره‌شان چیزهایی از معشوقان‌ام شنیده‌ام، و گاهی هیچ.

در دورانِ محدودی که هم‌زمان دو معشوق داشتم، به این فکر نمی‌کردم که کدام بهتر از دیگری است. البته که ممکن بود زمانی یکی‌شان را بخواهم و دیگری را نه؛ با یکی فیلم دیدن در سینما لذت‌بخش‌ترم بود و با دیگری خوابیدن چیزِ دیگری. هر دو رابطه تا وقتی که خوب بودند و سرشارکننده، سر جای خود بودند و خوش می‌گذشت.

آرامشِ فوق‌العاده‌ای که این طرزِ نگاه به من می‌دهد باعث می‌شود آسیب‌پذیری‌ام کمتر و لذتی که از روابطِ عاشقانه‌ام می‌برم بیشتر شود.

*گویا لازم است معنای بعضی از واژگانی را که به کار می‌برم، بنویسم. منظورِ من از «معشوق» کسی است که زیاد دوست‌اش دارم، به او وابستگیِ عاطفی دارم، و با او رابطه نزدیک و جنسی دارم.
**در این متن درباره روابط عاشقانه‌ام نوشته‌ام. در مورد روابط دیگر (فقط یک شب، شراکت جنسی،...) البته نظرم همین است.

۱۳۸۶ بهمن ۱۲, جمعه

تعميم ندهيم

بخشی از نامه يكی از خوانندگانِ اين وبلاگ درباره بعضی از كامنت‌های اين‌جا را با اجازه او منتشر می‌كنم. عنوان از من است.

"... به نظرم خوب است کسی که با محتوای این نوشته‌ها مشکل دارد تکلیفِ خودش را با چند موضوع روشن کند.

1. تعمیم دادنِ مشاهده‌های شخصی‌مان بر چه پایه‌ای است؟ چندهزارمیلیون آدم در دنیا هست، و دست‌کم پنداشتنی است که سلیقه‌ها و رفتارهای همه‌ی اینها مثلِ هم نباشد؛ چطور به‌راحتی می‌شود حکم کرد به اینکه معشوقِ دختره اگر از رابطه‌ی دختره با مردی خبردار شود برخواهد آشفت؟ آیا واکنشِ معشوقِ نویسنده‌ی وبلاگ لزوماً مثلِ واکنشِ معشوقِ خودِ ما است؟

و گاه نظریه می‌دهیم در بابِ طبیعتِ بشر بدونِ اینکه یا در این موضوع متنِ جدی‌ای خوانده باشیم یا حتی بیش از یک نمونه دیده باشیم. آیا هیچ گزارشِ عینی‌ای یا هیچ آماری خوانده‌ایم از هم‌خوابگیِ سه‌نفره؟ چند بار شخصاً تجربه کرده‌‌ایم؟

2. خیلی از بحث‌ها به طرزِ ناخوشایندی لفظی است. کسی که می‌گوید عشق نمی‌شود همراه باشد با تعددِ روابط، اگر دارد حکمی می‌کند که محتوای تجربی دارد باید حکم‌اش پشتوانه‌ی تجربی داشته باشد—و این تعمیم‌دادن‌های نابجا را به یادمان می‌آورَد. اما اگر گمان می‌کند که مدعایش نتیجه‌ی تعریفِ "عشق" است باید بسیار مراقب باشد. اولاً که روشن نیست که این‌جور واژه‌ها هیچ تعریفی داشته باشند به معنایی که عموماً از "تعریف" مراد می‌کنیم (و این بحثْ فنــّی و مفصل است). ثانیاً—و مهم‌تر—به فرض که نتیجه‌ی تعریفِ عشق این باشد که جز با معشوق نمی‌شود خوابید یا نمی‌شود بیش از یک معشوق داشت یا نمی‌شود معشوق داشت و با غیرمعشوق خوابید؛ نتیجه چه خواهد بود؟ چرا این تعریف (-ِ به نظرِ من جعلی) باید نحوه‌ی زندگیِ مرا عوض کند؟

ظاهراً نمی‌شود انکار کرد که می‌شود نسبت به کسانِ متعدد احساسِ محبت داشت، و این احساس می‌تواند شدید باشد. و می‌شود کسانِ متعدد را خواست. حالا اسمِ این وضعیت‌‌ها "عشق" نیست؟ نباشد—بودن‌شان را که نمی‌شود انکار کرد. مدعی می‌تواند احساسِ شخصیِ خودش را تعمیم بدهد و گزارشِ ما از احساس‌مان را توّهم بداند؛ اما این منطقاً انکارناشدنی است که می‌شود گمان کنم که کسی را دوست دارم و گمان کنم که کسی را می‌خواهم. حالا چرا باید اینها را مهار کنم؟

پذیرفتنی است که کسی متشرع به شریعتی باشد که نهی‌اش کند از سعی در ارضای توأمانِ همه‌ی خواسته‌هایش، و پذیرفتنی است که کسی مقیّد به سنـّتی باشد که در این مورد محدودیت‌گرا است. اما اینکه این‌جور چیزها را (احتمالاً همراه با جامعه‌شناسی/روان‌شناسیِ آماتورِ مستقل از تجربه) چونان دلیل عرضه کنیم، این پذیرفتنی نیست از نظرِ من."

۱۳۸۶ بهمن ۱۰, چهارشنبه

آداب

لب‌هاش را گذاشت روی لب‌هام. خسته و بی‌میل بودم. گذاشتم مرا ببوسد بدون این‌كه كوچك‌ترین حركتی كنم. بوی الكل از دهان‌اش بیرون می‌ریخت. چشمان‌ام بسته بود و سرم را به دیوار تكیه داده بودم. و او روی‌ام افتاده بود. پرسید كه آیا خوابم؟ خواب نبودم؛ مرده بودم. كنارِ محوطه رقص گوشه‌ای نشسته بودم. عرق از سر و روی‌ام می‌ریخت؛ خستگی از پاهام. بعد از این‌كه یك دور با هم رقصیدیم، همه‌ی شب دست از سرم برنداشت. گفت كه در خواب مرا می‌دیده و حالا این‌جا پیدایم كرده. به وضوح مستِ لایعقل بود. جوابی ندادم. باز مرا بوسید. این بار گوشه‌ی لب‌ام را. همان‌طور كه مهمل می‌گفت، نشست كنارم. این‌قدر نشست كه چشمان‌ام را باز كردم. اجازه گرفت كه مرا ببوسد. با حركتِ سر نشان دادم كه: نه. معذرت خواست و رفت. بلند شدم كه باز برقصم. وسطِ محوطه خودش را به من رساند. دستش را گذاشت به كمرم و یك دورِ دیگر رقصیدیم، قبل از تمام شدنِ مهمانی و خداحافظی.

۱۳۸۶ بهمن ۷, یکشنبه

سه‌تایی

دقیق نمی‌دانم چه چیزهایی بر ذهن و احساسِ من می‌گذشت، وقتی كه معشوق‌ام معشوق دیگری به بـَر داشت و من این طرفِ خطِ تلفن با او معاشقه می‌كردم و هم‌زمان صدای هم‌خوابگیِ آن دو را می‌شنیدم و آن دو صدای مرا می‌شنیدند و این چیزی از میل و لذت من كم نمی‌كرد—اگر زیاد نكرده باشد.

نمی‌توانم دقیق باشم. می‌توانم چیزهایی را توضیح دهم. مثلاً این‌كه هیچ‌وقت تا به حال از تصورِ این‌كه معشوق‌هام با دیگرانی باشند، حسِّ بدی نداشته‌ام. شاید به این دلیل كه آن‌قدر در معاشقه‌هام به من خوش گذشته كه می‌توانم تصور كنم چه لذتی در جریان است. و از این خوشحال باشم كه معشوق‌ام و انسانِ دیگری دارند لذت می‌برند. اما این تصویر تا دیروز كاملاً ذهنی بود. حالا كمی برایم روشن‌تر شده است: صدا من را برده بود میان هم‌خوابگی معشوق‌ام با معشوق‌اش و به‌وضوح می‌شنیدم كه لذت می‌برند. می‌شنیدم و حالا می‌فهمم كه تصویرِ ذهنی من داشته كامل می‌شده. و این اصلاً چیزی از لذت بردن‌ام كم نكرد. نمی‌توانم ادعا كنم چیزی بر آن اضافه كرد. (چطور می‌شود فهمید كه مثلاً اين بار كه بيشتر خوش گذشته آيا دقيقاً به خاطرِ سه‌تايی بوده؟) ولی حالا حتی شاید احساسِ بهتری نسبت به هم‌خوابگی‌های معشوق‌ام/هام با دیگران دارم.

نمی‌دانم. دقیق نمی‌دانم چه پیش می‌آمد اگر تصویر هم می‌داشتم. می‌توانم خودم را تصور كنم كه در جایگاهِ بیننده و شنونده هم‌چونان لذت ببرم. شاید كه—اگر حضور و اجازه داشته باشم—مداخله كنم. نه به آن معنا كه آن دو را از هم جدا كنم: اگر بتوانم مشاركت كنم. نمی‌دانم.

۱۳۸۶ دی ۱۹, چهارشنبه

نیمه‌مست باشی و دل‌ات نوازش بخواهد و آرامش. و هیچ نیابی در تنهایی...

۱۳۸۶ آذر ۲۵, یکشنبه

در توالتِ عمومی

در مكانی عمومی نشسته بودم و مطالعه می‌كردم. روی موضوعِ مهمَِ جدیدی تمركز كرده بودم و حواس‌ام به اطراف نبود. یك دفعه حس كردم كه لباسِ زیرم كمی خیس شده. و دیدم كه چقدر زیاد دل‌ام می‌خواهد با كسی بخوابم. كسی كه در آن لحظه مهم نبود كیست: تصویری در ذهن نداشتم—نه حتی فانتزی. رفتم به توالتِ عمومی. با تن‌ام كه تنها شدم، چند دقیقه استمنا... چقدر صدای دستگاهِ خشك‌كنِ دست امنیت‌بخش بود.

۱۳۸۶ آذر ۲, جمعه

خانه‌خالی

هنوز گاهی سرخوش می‌شوم از یادآوری آن روزها... به محضِ ورود به "خانه‌خالی" معمولاً هیجان‌ام را این‌طوری نشان می‌دادم: می‌پریدم در آغوشِ دوست‌پسرم و پاهایم را دورِ كمرش حلقه می‌كردم و "دورِ افتخار" می‌زدیم قبل از معاشقه.

۱۳۸۶ آبان ۲۹, سه‌شنبه

عاشقیت

اسم‌اش را می‌گذارند عشق. نه؟ وقتی نشسته‌ای و آرامی و شادی و ناخودآگاه لبان‌ات (بی‌صدا) حرکت می‌کنند: دوسِت دارم،... و دستان‌ات می‌روند تا کلیک یک آهنگِ آرامِ عاشقانه...

۱۳۸۶ آبان ۱۶, چهارشنبه

قاعدگی

اولین قاعدگی‌ام به نسبتِ سنَ‌ام آن‌قدر دیر اتفاق افتاد كه اصلاً غافل‌گیر نشدم: دوستان‌ام سال‌ها بود از نوار بهداشتی استفاده می‌كردند و مادرم مدت‌ها بود كه به "روزِ اولِ خون‌بینی" هشدارم می‌داد. تمامِ سال‌های انتظار به این فكر می‌كردم كه قاعدگی چه اثری در روحیه‌ام خواهد گذاشت. فعالیت‌های فیزیكی‌ام كم می‌شود؟ دیده بودم هم‌كلاسی‌هایم زنگ‌های ورزش درِ گوشِ خانم معلم چیزی می‌گفتند و گوشه‌ای می‌نشستند. و بعدتر كه حال‌شان را توصیف می‌كردند، می‌شنیدم كه: "درد دارم"، "بی‌حال‌ام". جز این‌ها چیزِ دیگری از همان زمان در ذهنِ من جا خوش كرد: حسَِ كثیف بودن هنگامِ قاعدگی. این‌كه آلودگی از بدنِ من/زن خارج خواهد شد. این‌كه چه مصیبتِ كریهی است نوار بهداشتی عوض كردن. این‌كه كلاً چه اتفاق چندش‌ناكی است قاعدگی...

از اولین باری كه درك كردم قاعدگی كثیف و آلوده نیست، حتی دوست‌داشتنی و فهمیدنی و كشف‌كردنی است، فقط چند سال می‌گذرد. در همه سال‌های نوجوانی و ابتدای جوانی با آن‌كه تجربه من از قاعدگی گاهی به دوستان‌ام شبیه نبود، (مثلاً درد نداشتم و اغلب فعالیتِ فیزیكی‌ام بیشتر و بهتر می‌شد.) اما مانندِ آن‌ها نسبت به آن احساسِ انزجار و تنفر داشتم. چرا؟ شاید چون تمامِ سال‌های انتظار به جای این‌كه به من/ما/زنان بگویند چه اتفاقی واقعاً در بدن‌ام/‌مان می‌افتد، از این می‌گویند كه چطور باید خود را "تمیز" كرد، چه كارهایی در دورانِ قاعدگی ممنوع (و حرام) می‌شود، و از این قبیل. بعدتر هم كه با پسرها آشنا می‌شوی و به‌شان نزدیك، یا كلاً چیزی نمی‌دانند، یا حسَِ انزجارت را از خودِ قاعده‌مندت بیشتر می‌كنند.

شده است در دورانِ قاعدگی دراز بكشم و با دقت و لذت به این فكر كنم كه چه مهمی دارد در رحم‌ام اتفاق می‌افتد. شده است كه دست‌ام آغشته به خونِ قاعدگی‌ام شود و بوی‌اش كنم و بوی هم‌خوابگی‌هام را بدهد با كمی آهنِ اضافه. مایعی كه از درونی‌ترین لایه وجودم بیرون می‌آید، كثیف نیست.

۱۳۸۶ مهر ۲۲, یکشنبه

مرگ

دل‌ام می‌خواهد لحظه‌ی مرگ‌ام ادامه‌ی ارگاسم‌ام باشد.

*جایی خوانده‌ام فرانسه‌زبان‌ها اصطلاحی را برای ارگاسم به كار می‌برند معادلِ مرگِ خفیف.

۱۳۸۶ شهریور ۲۶, دوشنبه

تازه

چيزی در نگاه‌‌اش هست كه نمی‌دانم جنس‌اش چيست: محبت است؟ توجه؟ دوست دارم زود بفهمم. پسرِ جذابی است. حتی كمی دوست‌اش دارم. اما موقعيت‌مان طوری است كه او مدام دارد به من كمک می‌كند و لطف. و من هيچ كارش را نمی‌توانم جواب گويم—نمی‌توانم؛ نه اين‌كه نخواهم. از اين موقعيت كه بيرون آييم شايد جلو رَوَم.

۱۳۸۶ شهریور ۱۲, دوشنبه

کاهلی

وضعيتِ نااميدکننده‌ای دارم: مدتی است نزديک شدن به هيچ‌کس را خوش ندارم. رفتارها، چهره‌ها، حتی بوها پـَـس‌ام می‌زنند. و جدی‌تر: بسيار دل‌ام می‌خواهد فردِ دل‌پذيری پيدا کنم و با او بخوابم. می‌گويند هميشه ميانِ خواستن و رسيدن فاصله‌ای است. هيچ تلاش کرده‌ام؟

۱۳۸۶ مرداد ۱۴, یکشنبه

استمنا

وقت‌هايی هست که از هميشه زن‌تر هستم. انگار پوستِ بدن‌ام نرم‌تر می‌شود و از سـُريدنِ ملايمِ چيزی بر بدن‌ام لذت زياد می‌برم. طوری که انگار ذره‌ذره اصطکاک‌اش را با بدن‌ام درک می‌کنم.
خيال‌ام جای ديگر می‌پَرَد، دستانم روی بدن‌ام می‌لغزد...

۱۳۸۶ مرداد ۷, یکشنبه

عشق

بعضی‌ها بعضی نامه‌ها را طوری می‌نويسند که دست‌کم دو بار (تا بی‌شمار) بخوانی‌شان و هر بار هم لذتِ زيادِ عميقی ببری. بعضی‌ها طوری جذاب‌اند که می‌خواهی هی نگاه‌شان کنی و چشم برنگيری و غرق شوی در تصويری که می‌بينی. بعضی‌ها آن‌قدر شفاف‌اند که دل‌ات نمی‌آيد لـَکه‌‌شان بيندازی. می‌ايستی دور و هيجان‌زده تصويرِ بی‌لـَکی از خودت می‌بينی که کم‌نظير است. اتفاقاً همه اين‌ها مالِ بعضی وقت‌هاست که عاشقِ بعضی‌ها هستی. و حس می‌کنی مهمِّ زيبايی دارد ميان‌تان اتفاق می‌افتد...

۱۳۸۶ مرداد ۳, چهارشنبه

از ماليخوليا

بعضی وقت‌ها آن‌قدر ماليخوليايی می‌شوم که اصلاً نمی‌توانم موقعيت‌ام را در دنيای واقعی درک کنم. مثلِ همين چند ساعتِ پيش که هی راه می‌رفتم و احساس می‌کردم در آب قدم برمی‌دارم. و بعدتر که نشستم احساس کردم دست‌ام در دستِ معشوق است و نوازش می‌شوم—و چه خوب بود. بعدتر که خواستم چيزی بنويسم دنبالِ دفترچه‌ای می‌گشتم که مدت‌هاست ندارم. ميانِ گشتن‌ها پايم گرفت به ميز و دردِ عجيبی به جای پايم در دلم پيچيد. حالا هم دارم اشک می‌ريزم، آرام و بی‌صدا و اين کلمه‌ها را از پشتِ نگاهِ تارَم تايپ می‌کنم و حس می‌کنم بسيار درمانده و بدبختم. در عينِ حال هشيارم که هيچ‌کدام از اين حس‌ها واقعی نيستند. اما انگار واقعی‌اند: همين‌قدر که من حس‌شان می‌کنم کافی نيست؟
دست‌ام را دوباره بگير در دست‌ات، معشوقِ نازنين‌ام. کمی آشفته‌ام.

۱۳۸۶ مرداد ۱, دوشنبه

گيجی

تازه دقت کرده‌ام: هر بار حرف می‌زنيم، ميانه صحبت يا بعدتر يادم می‌افتد به باهم‌خوابيدن‌هامان. ناخودآگاه. هنوز می‌خواهم‌اش؟
نوعِ رابطه که عوض می‌شود گاهی گيج می‌شوم. او به‌وضوح نمی‌خواهد و می‌خواهد که من هم نخواهم. من... می‌خواستم، مدتی نمی‌خواستم، مدتی می‌خواستم، به نظرم حالا هم می‌خواهم. و شايد که در فرصتی بگويم‌اش. ولی چه فايده؟

۱۳۸۶ تیر ۲۸, پنجشنبه

برهوت

تازه آشنا شده بوديم. بارِ دوم بود که همديگر را می‌ديديم. و ظاهراً همه‌چيز خوب بود: باهوش و ملايم بود و خوب‌رفتار. از چيزهايی روزمره، فرهنگی، کمی روشنفکرانه حرف زديم. از او خوش‌ام آمده بود. گفتم‌اش. با لبخندِ پيروزمندانه‌ای واکنش نشان داد که دل‌انگيزم نبود. با همان جمله ساده "ازت خوش‌ام می‌آيد" تصور کرده بود پيشنهادِ دوستی—حتی ازدواج—در سر دارم. گفت: "ببين، شرايط من طوری نيست که بخواهم پيشنهادی داشته باشم." جالب است که او بهترين پسری است که اين روزها اطرافم می‌بينم.