شگفتانگيز است: به سه شماره "آمدم". بارِ اولی بود كه به اين سرعت میآمدم؛ و البته به شدتِ معمول و كاملاً لذتبخش... قبل از اينكه به دوستم برسم، به باهمخوابيدنمان فكر كرده بودم و حتی به او هم گفته بودم كه وقتِ زيادی نخواهد داشت برای حاضر شدن؛ اما فكر نمیكردم كه خوابيدن اين همه در ذهنام جلو رفته باشد و تنام را يكباره پرت كند به مرحله آخر.
Monday، April 13، 2009
شگفتانگيز است: به سه شماره "آمدم". بارِ اولی بود كه به اين سرعت میآمدم؛ و البته به شدتِ معمول و كاملاً لذتبخش... قبل از اينكه به دوستم برسم، به باهمخوابيدنمان فكر كرده بودم و حتی به او هم گفته بودم كه وقتِ زيادی نخواهد داشت برای حاضر شدن؛ اما فكر نمیكردم كه خوابيدن اين همه در ذهنام جلو رفته باشد و تنام را يكباره پرت كند به مرحله آخر.
Tuesday، April 7، 2009
Wednesday، February 18، 2009
بیان کردناش سخت است. میخواهم بگویم گاهی تا چند ساعت بعد از درآمیختنهای خیلی شدید و البته خیلی بالذت، احساس میکنم از نظرِ فیزیکی چیزهایی درونم جابهجا میشود. مثلاً حس میکنم مثانهام که لابد فشرده شده بوده (حرفِ غیرعلمیِ خندهداری است؟) حالا دارد به حالتِ معمولش برمیگردد. این حسهای مربوط به اعضای داخلی بدنم معمولاً نمیگذارد به زندگیِ عادیام برسم؛ حواسم را پرت میکند. که البته لزوماً بد و ناخواسته نیست. (خیلی هم لذت دارد که باعثِ مرور کردنِ لذتِ پیش برده میشود.)
فرض میگیرم که واضح است که این حرفها صرفاً بیانِ احساساند و نه بیانِ واقعیتی فیزیکی. (که البته شاید واقعیت هم داشته باشد.)
Sunday، February 8، 2009
به دعوتِ نویسنده وبلاگ مسألهای به نام حجاب
حجابِ اجباری برای من که در خانوادهای مذهبی به دنیا نیامدهام اولین و بزرگترین ریاکاری عمرم بوده است که از نوجوانی تا الان و نمیدانم تا کی تکرار میکنم. آنطور که نیستم و نمیاندیشم در جامعه خودم را مینمایانم. به عقیدهای که ندارم شناخته میشوم. نمادِ ایدئولوژیای را به سر و بدنم میکـِشم که کوچکترین علقهای بهش ندارم. از این موضوع به شدت زجر کشیدهام و میکشم چون ریاکاری را بد و زشت و عفن میدانم. تنها کاری که سالهاست میکنم یادآوریِ این موضوع به خودم است که: حواست باشد؛ تو داری ریا میکنی؛ برایت عادی نشود.
Saturday، February 7، 2009
بوسهاش تلخ بود و شیرین. تلخ بود از سیگارِ ساعتِ قبل کشیده. و شیرین بود، شیرین بودنی! همراه با احساسِ بینظیرِ بوسیدنِ لبهایی ظریفتر از آنچه خود داری. و فقط بوسه نبود. لذتی بود که دوچندان بود: لذت میبردی، و لذت میبردی که میدانی او چه لذتی میبرد.
Sunday، January 25، 2009
دختر با چهرهای خیلی جدی میگوید: دو طرفِ اضافهات رو بگیر. و بعد با مهارت کاردِ آغشته به موم را به موهای اندامِ جنسیام میکشد. و بعد کمی درد.
قبلتر هم از دختر سؤال کرده بودم که چرا میگویی «اضافه»؟ این کلمه از کجا به ادبیاتِ اپیلاسیوندارها وارد شده؟ چه کسی فکر میکرده که عضوِ جنسیِ زن اضافه است؟ چرا در آرایشگاهها و اپیلاسیونگاهها، که علیالقاعده بدنِ زن در مرکزِ توجه است، اندامِ جنسیِ زنانه اینطوری نامیده میشود؟
Saturday، January 17، 2009
بیتابانه تنِ همدیگر را میخواستیم. درِ خانه باز شده و نشده، لباس و کفش درآورده و نیاورده، بوسههای شدید...
دو-سه ساعت بعد، سرِ میزِ شام:
-توی راهِ خونه آدامس تو دهنم بود.
-...
-تو قورتش دادی یا من؟
Monday، January 12، 2009
مادرم شرم دارد از داشتنِ دختری كه با آدمهای متنوعی خوابيده است و میخوابد. كه گاهی ديروقتِ شب با گونههای گلگون از سكسِ خوب به خانه میآيد. كه گاهی هم بیخبر به خانه نمیآيد. كه روزهايی دوش نمیگيرد تا بو و خاطره همآغوشیِ دلچسبی را مدتِ بيشتری بر تـَنـَش نگه دارد. كه رُك و بيرودربايستی است. كه با آدمهايی كه دوست ندارد معاشرت نمیكند. كه اجتماعی است و به روی آدمهای غريبه هم لبخند میزند.
من شرم دارم از داشتنِ مادری كه هر روز به آقای دكتر، مجری برنامه تلويزيوني به خانه برمیگرديم، روز به خير میگويد و به بقيه مهملاتِ صداوسيما توجه میكند و به آن سازمانِ پر از دروغ و ريا مشروعيت میدهد. كه دائم به كارهای بقيه اعضای خانواده فضولی میكند. كه فداكاریهای بیجا میكند. كه وقتی مريض میشود با تمارضِ چندشناكی طلبِ توجهِ بيشتر میكند. كه نمیتواند تحمل كند دخترش را آنگونه كه هست، و همزمان به روشهای محدودكننده و تشويقكننده میخواهد كه درستاش كند. كه ايدئولوژیزده است و دارد همانطور رفتار میكند كه از يك مادرِ نمونه در خانوادهای متوسط و سكولار در ايرانِ امروز (عرفاً و/يا قانوناً) انتظار میرود. كه انتخاب نمیكند.
به جبرِ طبيعت لابد، دوستاش دارم. پذيرفتهام كه خصوصيات و رفتارهای او، چه شرمام دهد چه ندهد، مالِ اوست. و اگر همخانهايم بايد كه سعی كنم با بودنش، اينگونه بودنش، كنار بيايم. اما اين كافی نيست. بحثها و درگيریها هميشه از سوی او شروع میشود. دوستام ندارد؟ يا میخواهد در برابرِ دركِ وجودِ آدمی كه منام مقاومت كند؟ مستأصلام.
Sunday، January 11، 2009
میآید و میرود بی آنکه حرفی بزند. شک دارد؟ سالهاست که شک دارد. قبلتر با هر بار جلو آمدناش، معاشرت بههمزدناش، ذهنم درگیر میشد. مدتی است که یاد گرفتهام چهطور با لبخند نگاه کنماش که میآید و میرود. از این کار لذت میبرد؟ هنوز لذت میبرد؟
Saturday، December 13، 2008
Tuesday، November 11، 2008
Friday، September 12، 2008
گفت که نمیفهمد چرا خیلیها خودشان را از ماهِعسلهای مداوم و متنوع در زندگی محروم میکنند. داشتیم درباره سکس حرف میزدیم. تصور میکنند عسل و شیرینیِ آن روزها چیزی جز لذت بردن از سکس است؟
Wednesday، July 23، 2008
همآغوشیِ نسبتاً طولانی. لذتِ فراوان. نزدیکیِ زیاد. خستگیِ دلپذیر. او «آمد» و با اینکه مقاومت میکرد، زودتر از بارهای قبل میانِ نوازشهامان خواباش برد: عمیق و کودکانه. هنوز هوا روشن نشده بود. خواب به چشمهام نمیآمد. دلام نمیآمد صداش کنم که: باز «میخواهم». به خودم میپیچیدم. دستام را بردم میان پاهام. خوش نمیگذشت. دلام میخواست «او» کاری کند. غلت زدم. کتابِ شعری را که پیش از (در حین؟) معاشقه میخواندیم برداشتم. کلمهها را میخواندم اما نمیفهمیدم. کلافه بودم. هنوز دلام نمیآمد صداش کنم. بغض داشتم. چرا گریهام گرفته بود؟ میانِ راحتِ معشوق و راحتِ خودم نمیتوانستم انتخاب کنم.
Tuesday، June 24، 2008
عاشقِ این تصویرم: کنارِ هم دراز کشیدهایم و معشوقام کتاباش را با یکی از دستاناش نیمهباز نگه داشته. سرِ من جایی است میان سینه و بازوی او و یکی از دستانام دورِ بدناش حلقه شده و حرف میزنیم. و میبوسماش، چند بار. و کتابِ نیمهباز از دستاش رها میشود...
Tuesday، June 3، 2008
این روزها احساس میکنم قضاوت نمیشوم. شاید هنوز نگاههای قضاوتگر به این سو باشد اما احساسِ رهاییِ خوشایندی دارم. کاش مواظبِ این احساسام باشم.
Wednesday، May 21، 2008
Sunday، May 18، 2008
چند وقت پیش یکی از خوانندگانِ اینجا برایم نوشت که فکر میکند به «مرحله»ای رسیده است که به روابطِ شریکِ جنسی یا شریکِ زندگیاش حسادت نکند و از من خواست که بگویم چطور به این «مرحله» رسیدهام.
من حسادت نمیکنم. یا دقیقتر: فکر میکنم که حسادت نمیکنم. اما این وضعیت را «مرحله» نمیدانم. یعنی وضعیتِ پیشین و/یا پسینی برایش نمیشناسم. از این که بگذریم، نمیدانم چطور و چرا حسادت نکردهام. آیا حسادت کردن یادگرفتنی است؟ یا حسادت نکردن یادگرفتنی است؟ یا هر دو؟ آیا از کودکی دومی را آموختهام و از معرضِ اولی دور نگه داشته شدهام؟
وقتی اولین دوستپسرم من را ترک کرد بدونِ اینکه علتاش را بگوید و با دخترِ دیگری دوست شد، به آن دختر حسودی نکردم. با اینکه کودکانه فکر میکردم «تنها» عشقِ زندگیام را از دست دادهام، از این کلافه بودم که چرا به من نگفته است مشکلاش با رابطه چیست یا نگفته است که مثلاً دیگر مرا دوست ندارد. از اینکه خودش به تنهایی تصمیم گرفته بود و عمل کرده بود که به سر رابطه چه بلایی بیاید، ناراحت بودم. به این فکر میکردم که از ذهنِ او چه میگذرد و آیا به وضعیتِ من بعد از جدایی فکر کرده است. ناراحت بودم که میدیدم شعوری را که برایش فرض گرفته بودم، ندارد. اما به اینکه با دوستِ جدیدش چه میکند و دوستِ جدیدش کیست و چه شکلی است، نه، فکر نمیکردم.
آیا در این اولین مواجهه عاشقانهام با کسی از سرِ مرحلهای پریده بودم؟ بعید میدانم.
دوستپسرِ دیگری داشتهام که در تمامِ مدتِ رابطهمان با دخترِ دیگری رابطه نزدیک جنسی و عاطفی داشت. مدتی قبل از تمام شدنِ رابطهمان با هم خوش نبودیم. خواست رابطه را درست کند، زد و چشماش را کور کرد: برای نشان دادنِ اینکه برایش اهمیتِ بیشتری دارم، آن دختر را از زندگیاش حذف کرد. غافل از اینکه به علتهای کاملاً بیربطِ دیگری از رابطهمان ناراضی بودیم و پای حسادت در میان نبود.
مثالهای دیگری هم دارم از شرایطی که میتوانستم نسبت به رابطههای دیگرِ شریکان جنسی و عاطفیام حساس باشم و حسادت کنم. و نبودهام و نکردهام. آیا جز این بلد نیستم رفتار کنم یا ناخودآگاه همیشه جلوی رفتاری را که میدانم ناپسند است گرفتهام؟ نمیدانم.
Monday، May 5، 2008
سؤالهایمان را درباره روابطِ جنسی از چه کسی بپرسیم؟ نمیدانم. و فکر میکنم این یکی از بزرگترین مشکلاتِ ما در ایران است. آیا هر کسی که درباره روابطش در این فضای مجازی مینویسد، باتجربه و صاحبنظر است؟ و میتواند راهنما و راهگشا باشد؟ لزوماً اینطور نیست.پس چه باید کرد؟ دقیق نمیدانم. راهحل موقت و سریعی که به ذهنِ من میرسد این است: اگر زبان انگلیسیتان خوب است و فیلترشکن هم دارید، از آلیس بپرسید. http://www.goaskalice.columbia.edu/Cat6.html
توضیح: یکی از خوانندگان پیشنهاد کرده است سؤالهایمان را از دکتر سارا ناصرزاده، رواندرمانگر جنسی، بپرسیم که جمعه، ۲۰ اردیبهشت، مهمانِ برنامه روز هفتم بیبیسی است. باز اگر فیلترشکن دارید، میتوانید به این صفحه سر بزنید.
Thursday، April 24، 2008
حسای بینِ ما، دخترک و من، وجود دارد که نمیتوانم درکاش کنم. کسی را که نمیشناسم و ندیدهام به صدای همخوابگیاش عاشق شدهام؟ از بیانِ صریحِ خواستههایمان از تنهای یکدیگر است که به هم نزدیک شدهایم؟ از زیاد خواستنهای گاهبهگاهیِ مشترکمان است؟ از این است که شریکِ جنسی مشترکی داریم؟ یا از تجربههای خوبِ سهتاییهای تلفنی است؟ یا از این است که ما برای هم اولین همجنسی هستیم که خواستهایم؟
Sunday، March 30، 2008
موضوعِ تــَن
مدتِ زیادی نیست که آگاهانه تنام را دوست دارم. سعی میکنم بیشتر بشناسماش، خواهشهایش را برآورم، و آرام و سالم و سرخوش نگهاش دارم—که اغلب موفق نیستم.
اینجا نمیخواهم از فشارهای بیرونی (قوانین محدودکننده، دین، عرف، سنت، و غیره) بنویسم. میخواهم، اگر بتوانم، از فشارهای درونی (ذهن، اندیشه، عادت، و غیره)، که مانعام میشود از تنام لذت ببرم، حرف بزنم—آنقدر که میفهمم.
دقیقاً نمیدانم چند ساله بودم و چه كسی به من گفت كه بدنام خشك است و حركتهایم ناظریف. احتمالاً در مهمانیای بودم و در حالِ رقص و شادی. نمیدانم. قضاوت دیگران برایم مهم نبود. اساساً بدنام موضوعِ ذهنیام نبود كه حالا نظرِ دیگران برایم مهم باشد. اما نكته این است كه این عبارت تا مدتها تنها چیزی بود كه درباره بدنام از كسی شنیده بودم و تصویری منفی در ذهنام از تنام ساخته بود. (این سؤال هنوز هم گاهی در ابتدای آشنا شدنام با پسرها ناخودآگاه به ذهنام میرسد كه "او كه مرا نمیشناسد، از چه چیزِ منِ ناظریف خوشاش آمده؟")
بعدتر (فكر كنم در دوره دبیرستان بودم) همین تصور یا چیزی شبیه به این از تنام باعث شد كه فكر كنم با دیگر دخترانِ همسنوسالام فرق دارم. رفتارم هم به مرور عوض شد و احساسِ خوبی داشتم. در واقع ناظریف بودنِ من تبدیل شده بود به نوعی جذابیت میان دخترها. توجه به تنام با توجهی كه دخترانِ دیگر به تنهاشان میكردند فرق داشت. دوست داشتم قویتر و عضلانیتر باشم، لباسهای اسپرتِ شیك بپوشم، و عجلهای نداشتم كه موهای پشتِ لبام را به محضِ جوانه زدن، بند بیندازم. دوستانِ پسرِ فراوان داشتم و همهشان برایم "رفیق" بودند. این دوره زیاد طول نكشید.
اولین دوستپسرم تصویرِ دیگری از تنام را نشانم داد. تنای كه پوستِ لطیفی دارد، منعطف است، و "خواسته" میشود. از آن به بعد تصویرهایم دو تا شده. اما نكته اینجاست كه هر زمان كه به دلیلی دوستپسر یا معشوقی ندارم، درصدی از همان تصویرِ اول، به تناسبِ حالم، به ذهنام برمیگردد. انگار كه باید همواره تنام خواسته شود تا حسام كاملاً نسبت به تنام مثبت شود. این حالت را دوست ندارم. فكر میكنم شادتر و سالمتر خواهم بود اگر در هر شرایطی به تنام اعتماد داشته باشم.
این بحث برایم مهم است. دوست داشتم كه میتوانستم بهتر و پختهتر بیاناش كنم. افسوس.