Tuesday، June 24، 2008

تصویر

عاشقِ این تصویرم: کنارِ هم دراز کشیده‌ایم و معشوق‌ام کتاب‌اش را با یکی از دستان‌اش نیمه‌باز نگه داشته. سرِ من جایی است میان سینه و بازوی او و یکی از دستان‌ام دورِ بدن‌اش حلقه شده و حرف می‌زنیم. و می‌بوسم‌اش، چند بار. و کتابِ نیمه‌باز از دست‌اش رها می‌شود...

Tuesday، June 3، 2008

بدونِ عنوان

این روزها احساس می‌کنم قضاوت نمی‌شوم. شاید هنوز نگاه‌های قضاوت‌گر به این سو باشد اما احساسِ رهاییِ خوشایندی دارم. کاش مواظبِ این احساس‌ام باشم.

Wednesday، May 21، 2008

ساده و کوچک

دوست دارم همه لحظه‌های روزهای اولی را که با آدمِ جذابِ جدیدی آشنا می‌شوم جشن بگیرم. نمی‌دانم چه اتفاقی می‌تواند روزی برایم از این هیجان شدیدتر و سرشارتر باشد.

Sunday، May 18، 2008

حسادت

چند وقت پیش یکی از خوانندگانِ این‌جا برایم نوشت که فکر می‌کند به «مرحله»‌ای رسیده است که به روابطِ شریکِ جنسی یا شریکِ زندگی‌اش حسادت نکند و از من خواست که بگویم چطور به این «مرحله» رسیده‌ام.

من حسادت نمی‌کنم. یا دقیق‌تر: فکر می‌کنم که حسادت نمی‌کنم. اما این وضعیت را «مرحله» نمی‌دانم. یعنی وضعیتِ پیشین و/یا پسینی برایش نمی‌شناسم. از این که بگذریم، نمی‌دانم چطور و چرا حسادت نکرده‌ام. آیا حسادت کردن یادگرفتنی است؟ یا حسادت نکردن یادگرفتنی است؟ یا هر دو؟ آیا از کودکی دومی را آموخته‌ام و از معرضِ اولی دور نگه داشته شده‌ام؟

وقتی اولین دوست‌پسرم من را ترک کرد بدونِ این‌که علت‌اش را بگوید و با دخترِ دیگری دوست شد، به آن دختر حسودی نکردم. با این‌که کودکانه فکر می‌کردم «تنها» عشقِ زندگی‌ام را از دست داده‌ام، از این کلافه بودم که چرا به من نگفته است مشکل‌اش با رابطه چیست یا نگفته است که مثلاً دیگر مرا دوست ندارد. از این‌که خودش به تنهایی تصمیم گرفته بود و عمل کرده بود که به سر رابطه چه بلایی بیاید، ناراحت بودم. به این فکر می‌کردم که از ذهنِ او چه می‌گذرد و آیا به وضعیتِ من بعد از جدایی فکر کرده است. ناراحت بودم که می‌دیدم شعوری را که برایش فرض گرفته بودم، ندارد. اما به این‌که با دوستِ جدیدش چه می‌کند و دوستِ جدیدش کیست و چه شکلی است، نه، فکر نمی‌کردم.

آیا در این اولین مواجهه‌ عاشقانه‌ام با کسی از سرِ مرحله‌ای پریده بودم؟ بعید می‌دانم.

دوست‌پسرِ دیگری داشته‌ام که در تمامِ مدتِ رابطه‌مان با دخترِ دیگری رابطه نزدیک جنسی و عاطفی داشت. مدتی قبل از تمام شدنِ رابطه‌مان با هم خوش نبودیم. خواست رابطه را درست کند، زد و چشم‌اش را کور کرد: برای نشان دادنِ این‌که برایش اهمیتِ بیشتری دارم، آن دختر را از زندگی‌اش حذف کرد. غافل از این‌که به علت‌های کاملاً بی‌ربطِ دیگری از رابطه‌مان ناراضی بودیم و پای حسادت در میان نبود.

مثال‌های دیگری هم دارم از شرایطی که می‌توانستم نسبت به رابطه‌های دیگرِ شریکان جنسی و عاطفی‌ام حساس باشم و حسادت کنم. و نبوده‌ام و نکرده‌ام. آیا جز این بلد نیستم رفتار کنم یا ناخودآگاه همیشه جلوی رفتاری را که می‌دانم ناپسند است گرفته‌ام؟ نمی‌دانم.

Monday، May 5، 2008

از چه کسی بپرسیم؟

سؤال‌هایمان را درباره روابطِ جنسی از چه کسی بپرسیم؟ نمی‌دانم. و فکر می‌کنم این یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتِ ما در ایران است. آیا هر کسی که درباره روابطش در این فضای مجازی می‌نویسد، باتجربه و صاحب‌نظر است؟ و می‌تواند راهنما و راه‌گشا باشد؟ لزوماً این‌طور نیست.پس چه باید کرد؟ دقیق نمی‌دانم. راه‌حل موقت و سریعی که به ذهنِ من می‌رسد این است: اگر زبان انگلیسی‌تان خوب است و فیلترشکن هم دارید، از آلیس بپرسید. http://www.goaskalice.columbia.edu/Cat6.html


توضیح: یکی از خوانندگان پیشنهاد کرده است سؤال‌هایمان را از دکتر سارا ناصرزاده، روان‌درمان‌گر جنسی، بپرسیم که جمعه، ۲۰ اردیبهشت، مهمانِ برنامه روز هفتم بی‌بی‌سی است. باز اگر فیلترشکن دارید، می‌توانید به این صفحه سر بزنید.

Thursday، April 24، 2008

مشاهده

حس‌ای بینِ ما، دخترک و من، وجود دارد که نمی‌توانم درک‌اش کنم. کسی را که نمی‌شناسم و ندیده‌ام به صدای هم‌خوابگی‌اش عاشق شده‌ام؟ از بیانِ صریحِ خواسته‌های‌مان از تن‌های یکدیگر است که به هم نزدیک شده‌ایم؟ از زیاد خواستن‌های گاه‌به‌گاهیِ مشترک‌مان است؟ از این است که شریکِ جنسی مشترکی داریم؟ یا از تجربه‌های خوبِ سه‌تایی‌های تلفنی است؟ یا از این است که ما برای هم اولین هم‌جنسی هستیم که خواسته‌ایم‌؟

Sunday، March 30، 2008

موضوعِ تــَن

مدتِ زیادی نیست که آگاهانه تن‌ام را دوست‌ دارم. سعی می‌کنم بیشتر بشناسم‌اش، خواهش‌هایش را برآورم، و آرام و سالم و سرخوش نگه‌اش دارم—که اغلب موفق نیستم.
این‌جا نمی‌خواهم از فشارهای بیرونی (قوانین محدودکننده، دین، عرف، سنت، و غیره) بنویسم. می‌خواهم، اگر بتوانم، از فشارهای درونی (ذهن، اندیشه، عادت، و غیره)، که مانع‌ام می‌شود از تن‌ام لذت ببرم، حرف بزنم—آن‌قدر که می‌فهمم.

دقیقاً نمی‌دانم چند ساله بودم و چه كسی به من گفت كه بدن‌ام خشك است و حركت‌هایم ناظریف. احتمالاً در مهمانی‌ای بودم و در حالِ رقص و شادی. نمی‌دانم. قضاوت دیگران برایم مهم نبود. اساساً بدن‌ام موضوعِ ذهنی‌ام نبود كه حالا نظرِ دیگران برایم مهم باشد. اما نكته این است كه این عبارت تا مدت‌ها تنها چیزی بود كه درباره بدن‌ام از كسی شنیده بودم و تصویری منفی در ذهن‌ام از تن‌ام ساخته بود. (این سؤال هنوز هم گاهی در ابتدای آشنا شدن‌ام با پسرها ناخودآگاه به ذهن‌ام می‌رسد كه "او كه مرا نمی‌شناسد، از چه چیزِ منِ ناظریف خوش‌اش آمده؟")

بعدتر (فكر كنم در دوره دبیرستان بودم) همین تصور یا چیزی شبیه به این از تن‌ام باعث شد كه فكر كنم با دیگر دخترانِ هم‌سن‌وسال‌ام فرق دارم. رفتارم هم به مرور عوض شد و احساسِ خوبی داشتم. در واقع ناظریف بودنِ من تبدیل شده بود به نوعی جذابیت‌ میان دخترها. توجه به تن‌ام با توجهی كه دخترانِ دیگر به تن‌هاشان می‌كردند فرق داشت. دوست داشتم قوی‌تر و عضلانی‌تر باشم، لباس‌های اسپرتِ شیك بپوشم، و عجله‌ای نداشتم كه موهای پشتِ لب‌ام را به محضِ جوانه زدن، بند بیندازم. دوستانِ پسرِ فراوان داشتم و همه‌شان برایم "رفیق" بودند. این دوره زیاد طول نكشید.

اولین دوست‌پسرم تصویرِ دیگری از تن‌ام را نشانم داد. تن‌ای كه پوستِ لطیفی دارد، منعطف است، و "خواسته" می‌شود. از آن به بعد تصویرهایم دو تا شده. اما نكته این‌جاست كه هر زمان كه به دلیلی دوست‌پسر یا معشوقی ندارم، درصدی از همان تصویرِ اول، به تناسبِ حالم، به ذهن‌ام برمی‌گردد. انگار كه باید همواره تن‌ام خواسته شود تا حس‌ام كاملاً نسبت به تن‌ام مثبت شود. این حالت را دوست ندارم. فكر می‌كنم شادتر و سالم‌تر خواهم بود اگر در هر شرایطی به تن‌ام اعتماد داشته باشم.

این بحث برایم مهم است. دوست داشتم كه می‌توانستم بهتر و پخته‌تر بیان‌اش كنم. افسوس.

Saturday، March 29، 2008

وهم

خواب دیدم که یکی از فیگورهای برهنه نقاشی‌های فرانسیس بیکن افتاده روی من و تلاش می‌کنم معاشقه کنیم و نمی‌شود. نفس‌نفس‌زنان بیدار شدم: شورت به پا نداشتم، خیس بودم، و به شدت کلافه.

Wednesday، March 5، 2008

شرط

بگذار اصلاً این‌طوری بگویم كه اگر ذهن‌ام رها نباشد و تن‌ام آزاد، نمی‌توانم به كسی، آن‌طور كه شایسته‌ آدمی است، پرشور و پرنشاط، عشق بورزم.

Monday، February 25، 2008

گرايش

دخترک برای‌ام نوشته است که چندین بار از تصورِ خوابیدن با من خیس شده است. من هم گاهی درباره‌اش خیال‌پردازی کرده‌ام... حالِ تازه‌ای است.

Saturday، February 9، 2008

چندمعشوقی

یاد گرفته‌ام در روابط عاشقانه و نزدیک‌ام با کسی «رقابت» نداشته باشم. اگر خودِ رابطه برایم لذت‌بخش است، برایم مهم نیست که معشوق‌ام رابطه‌های دیگر دارد یا نه و در رابطه‌های دیگرش با چه کسانی است و چه می‌کند.

آیا من برای او از دیگران بهترم؟ جوابِ این سؤال و سؤال‌های مشابه هر چه باشد، نمی‌تواند به خودیِ خود کیفیت روابطم را چه مثبت چه منفی تغییر دهد. یاد گرفته‌ام درگیرِ چنین سؤال‌هایی نشوم و تا وقتی که از خودِ رابطه راضی و خشنودم، از آن لذت ببرم.

برای من معشوقانِ معشوقان‌ام، «دیگران» نیستند. و دركِ همین كه احتمالاً آدم‌هایی هستند با خواسته‌ها و نیازها و توانایی‌های مختلف، و نه «دیگرانی» آن‌چونان كه هویتِ من در تضاد با آن‌ها شكل بگیرد، باعث می‌شود احساسِ خوشایندی به‌شان داشته باشم. و به این فكر كنم كه این آدم‌ها معشوقانِ من را انتخاب كرده‌اند و خودشان انتخابِ معشوقانِ من هستند؛ پس آدم‌های مهمی‌اند. گاهی این آدم‌های مهم را دیده و شناخته‌ام، گاهی با آن‌ها دوست شده‌ام، گاهی فقط درباره‌شان چیزهایی از معشوقان‌ام شنیده‌ام، و گاهی هیچ.

در دورانِ محدودی که هم‌زمان دو معشوق داشتم، به این فکر نمی‌کردم که کدام بهتر از دیگری است. البته که ممکن بود زمانی یکی‌شان را بخواهم و دیگری را نه؛ با یکی فیلم دیدن در سینما لذت‌بخش‌ترم بود و با دیگری خوابیدن چیزِ دیگری. هر دو رابطه تا وقتی که خوب بودند و سرشارکننده، سر جای خود بودند و خوش می‌گذشت.

آرامشِ فوق‌العاده‌ای که این طرزِ نگاه به من می‌دهد باعث می‌شود آسیب‌پذیری‌ام کمتر و لذتی که از روابطِ عاشقانه‌ام می‌برم بیشتر شود.

*گویا لازم است معنای بعضی از واژگانی را که به کار می‌برم، بنویسم. منظورِ من از «معشوق» کسی است که زیاد دوست‌اش دارم، به او وابستگیِ عاطفی دارم، و با او رابطه نزدیک و جنسی دارم.
**در این متن درباره روابط عاشقانه‌ام نوشته‌ام. در مورد روابط دیگر (فقط یک شب، شراکت جنسی،...) البته نظرم همین است.

Friday، February 1، 2008

تعميم ندهيم

بخشی از نامه يكی از خوانندگانِ اين وبلاگ درباره بعضی از كامنت‌های اين‌جا را با اجازه او منتشر می‌كنم. عنوان از من است.

"... به نظرم خوب است کسی که با محتوای این نوشته‌ها مشکل دارد تکلیفِ خودش را با چند موضوع روشن کند.

1. تعمیم دادنِ مشاهده‌های شخصی‌مان بر چه پایه‌ای است؟ چندهزارمیلیون آدم در دنیا هست، و دست‌کم پنداشتنی است که سلیقه‌ها و رفتارهای همه‌ی اینها مثلِ هم نباشد؛ چطور به‌راحتی می‌شود حکم کرد به اینکه معشوقِ دختره اگر از رابطه‌ی دختره با مردی خبردار شود برخواهد آشفت؟ آیا واکنشِ معشوقِ نویسنده‌ی وبلاگ لزوماً مثلِ واکنشِ معشوقِ خودِ ما است؟

و گاه نظریه می‌دهیم در بابِ طبیعتِ بشر بدونِ اینکه یا در این موضوع متنِ جدی‌ای خوانده باشیم یا حتی بیش از یک نمونه دیده باشیم. آیا هیچ گزارشِ عینی‌ای یا هیچ آماری خوانده‌ایم از هم‌خوابگیِ سه‌نفره؟ چند بار شخصاً تجربه کرده‌‌ایم؟

2. خیلی از بحث‌ها به طرزِ ناخوشایندی لفظی است. کسی که می‌گوید عشق نمی‌شود همراه باشد با تعددِ روابط، اگر دارد حکمی می‌کند که محتوای تجربی دارد باید حکم‌اش پشتوانه‌ی تجربی داشته باشد—و این تعمیم‌دادن‌های نابجا را به یادمان می‌آورَد. اما اگر گمان می‌کند که مدعایش نتیجه‌ی تعریفِ "عشق" است باید بسیار مراقب باشد. اولاً که روشن نیست که این‌جور واژه‌ها هیچ تعریفی داشته باشند به معنایی که عموماً از "تعریف" مراد می‌کنیم (و این بحثْ فنــّی و مفصل است). ثانیاً—و مهم‌تر—به فرض که نتیجه‌ی تعریفِ عشق این باشد که جز با معشوق نمی‌شود خوابید یا نمی‌شود بیش از یک معشوق داشت یا نمی‌شود معشوق داشت و با غیرمعشوق خوابید؛ نتیجه چه خواهد بود؟ چرا این تعریف (-ِ به نظرِ من جعلی) باید نحوه‌ی زندگیِ مرا عوض کند؟

ظاهراً نمی‌شود انکار کرد که می‌شود نسبت به کسانِ متعدد احساسِ محبت داشت، و این احساس می‌تواند شدید باشد. و می‌شود کسانِ متعدد را خواست. حالا اسمِ این وضعیت‌‌ها "عشق" نیست؟ نباشد—بودن‌شان را که نمی‌شود انکار کرد. مدعی می‌تواند احساسِ شخصیِ خودش را تعمیم بدهد و گزارشِ ما از احساس‌مان را توّهم بداند؛ اما این منطقاً انکارناشدنی است که می‌شود گمان کنم که کسی را دوست دارم و گمان کنم که کسی را می‌خواهم. حالا چرا باید اینها را مهار کنم؟

پذیرفتنی است که کسی متشرع به شریعتی باشد که نهی‌اش کند از سعی در ارضای توأمانِ همه‌ی خواسته‌هایش، و پذیرفتنی است که کسی مقیّد به سنـّتی باشد که در این مورد محدودیت‌گرا است. اما اینکه این‌جور چیزها را (احتمالاً همراه با جامعه‌شناسی/روان‌شناسیِ آماتورِ مستقل از تجربه) چونان دلیل عرضه کنیم، این پذیرفتنی نیست از نظرِ من."

Wednesday، January 30، 2008

آداب

لب‌هاش را گذاشت روی لب‌هام. خسته و بی‌میل بودم. گذاشتم مرا ببوسد بدون این‌كه كوچك‌ترین حركتی كنم. بوی الكل از دهان‌اش بیرون می‌ریخت. چشمان‌ام بسته بود و سرم را به دیوار تكیه داده بودم. و او روی‌ام افتاده بود. پرسید كه آیا خوابم؟ خواب نبودم؛ مرده بودم. كنارِ محوطه رقص گوشه‌ای نشسته بودم. عرق از سر و روی‌ام می‌ریخت؛ خستگی از پاهام. بعد از این‌كه یك دور با هم رقصیدیم، همه‌ی شب دست از سرم برنداشت. گفت كه در خواب مرا می‌دیده و حالا این‌جا پیدایم كرده. به وضوح مستِ لایعقل بود. جوابی ندادم. باز مرا بوسید. این بار گوشه‌ی لب‌ام را. همان‌طور كه مهمل می‌گفت، نشست كنارم. این‌قدر نشست كه چشمان‌ام را باز كردم. اجازه گرفت كه مرا ببوسد. با حركتِ سر نشان دادم كه: نه. معذرت خواست و رفت. بلند شدم كه باز برقصم. وسطِ محوطه خودش را به من رساند. دستش را گذاشت به كمرم و یك دورِ دیگر رقصیدیم، قبل از تمام شدنِ مهمانی و خداحافظی.

Sunday، January 27، 2008

سه‌تایی

دقیق نمی‌دانم چه چیزهایی بر ذهن و احساسِ من می‌گذشت، وقتی كه معشوق‌ام معشوق دیگری به بـَر داشت و من این طرفِ خطِ تلفن با او معاشقه می‌كردم و هم‌زمان صدای هم‌خوابگیِ آن دو را می‌شنیدم و آن دو صدای مرا می‌شنیدند و این چیزی از میل و لذت من كم نمی‌كرد—اگر زیاد نكرده باشد.

نمی‌توانم دقیق باشم. می‌توانم چیزهایی را توضیح دهم. مثلاً این‌كه هیچ‌وقت تا به حال از تصورِ این‌كه معشوق‌هام با دیگرانی باشند، حسِّ بدی نداشته‌ام. شاید به این دلیل كه آن‌قدر در معاشقه‌هام به من خوش گذشته كه می‌توانم تصور كنم چه لذتی در جریان است. و از این خوشحال باشم كه معشوق‌ام و انسانِ دیگری دارند لذت می‌برند. اما این تصویر تا دیروز كاملاً ذهنی بود. حالا كمی برایم روشن‌تر شده است: صدا من را برده بود میان هم‌خوابگی معشوق‌ام با معشوق‌اش و به‌وضوح می‌شنیدم كه لذت می‌برند. می‌شنیدم و حالا می‌فهمم كه تصویرِ ذهنی من داشته كامل می‌شده. و این اصلاً چیزی از لذت بردن‌ام كم نكرد. نمی‌توانم ادعا كنم چیزی بر آن اضافه كرد. (چطور می‌شود فهمید كه مثلاً اين بار كه بيشتر خوش گذشته آيا دقيقاً به خاطرِ سه‌تايی بوده؟) ولی حالا حتی شاید احساسِ بهتری نسبت به هم‌خوابگی‌های معشوق‌ام/هام با دیگران دارم.

نمی‌دانم. دقیق نمی‌دانم چه پیش می‌آمد اگر تصویر هم می‌داشتم. می‌توانم خودم را تصور كنم كه در جایگاهِ بیننده و شنونده هم‌چونان لذت ببرم. شاید كه—اگر حضور و اجازه داشته باشم—مداخله كنم. نه به آن معنا كه آن دو را از هم جدا كنم: اگر بتوانم مشاركت كنم. نمی‌دانم.

Wednesday، January 9، 2008

نیمه‌مست باشی و دل‌ات نوازش بخواهد و آرامش. و هیچ نیابی در تنهایی...

Sunday، December 16، 2007

در توالتِ عمومی

در مكانی عمومی نشسته بودم و مطالعه می‌كردم. روی موضوعِ مهمَِ جدیدی تمركز كرده بودم و حواس‌ام به اطراف نبود. یك دفعه حس كردم كه لباسِ زیرم كمی خیس شده. و دیدم كه چقدر زیاد دل‌ام می‌خواهد با كسی بخوابم. كسی كه در آن لحظه مهم نبود كیست: تصویری در ذهن نداشتم—نه حتی فانتزی. رفتم به توالتِ عمومی. با تن‌ام كه تنها شدم، چند دقیقه استمنا... چقدر صدای دستگاهِ خشك‌كنِ دست امنیت‌بخش بود.

Friday، November 23، 2007

خانه‌خالی

هنوز گاهی سرخوش می‌شوم از یادآوری آن روزها... به محضِ ورود به "خانه‌خالی" معمولاً هیجان‌ام را این‌طوری نشان می‌دادم: می‌پریدم در آغوشِ دوست‌پسرم و پاهایم را دورِ كمرش حلقه می‌كردم و "دورِ افتخار" می‌زدیم قبل از معاشقه.

Tuesday، November 20، 2007

عاشقیت

اسم‌اش را می‌گذارند عشق. نه؟ وقتی نشسته‌ای و آرامی و شادی و ناخودآگاه لبان‌ات (بی‌صدا) حرکت می‌کنند: دوسِت دارم،... و دستان‌ات می‌روند تا کلیک یک آهنگِ آرامِ عاشقانه...

Wednesday، November 7، 2007

قاعدگی

اولین قاعدگی‌ام به نسبتِ سنَ‌ام آن‌قدر دیر اتفاق افتاد كه اصلاً غافل‌گیر نشدم: دوستان‌ام سال‌ها بود از نوار بهداشتی استفاده می‌كردند و مادرم مدت‌ها بود كه به "روزِ اولِ خون‌بینی" هشدارم می‌داد. تمامِ سال‌های انتظار به این فكر می‌كردم كه قاعدگی چه اثری در روحیه‌ام خواهد گذاشت. فعالیت‌های فیزیكی‌ام كم می‌شود؟ دیده بودم هم‌كلاسی‌هایم زنگ‌های ورزش درِ گوشِ خانم معلم چیزی می‌گفتند و گوشه‌ای می‌نشستند. و بعدتر كه حال‌شان را توصیف می‌كردند، می‌شنیدم كه: "درد دارم"، "بی‌حال‌ام". جز این‌ها چیزِ دیگری از همان زمان در ذهنِ من جا خوش كرد: حسَِ كثیف بودن هنگامِ قاعدگی. این‌كه آلودگی از بدنِ من/زن خارج خواهد شد. این‌كه چه مصیبتِ كریهی است نوار بهداشتی عوض كردن. این‌كه كلاً چه اتفاق چندش‌ناكی است قاعدگی...

از اولین باری كه درك كردم قاعدگی كثیف و آلوده نیست، حتی دوست‌داشتنی و فهمیدنی و كشف‌كردنی است، فقط چند سال می‌گذرد. در همه سال‌های نوجوانی و ابتدای جوانی با آن‌كه تجربه من از قاعدگی گاهی به دوستان‌ام شبیه نبود، (مثلاً درد نداشتم و اغلب فعالیتِ فیزیكی‌ام بیشتر و بهتر می‌شد.) اما مانندِ آن‌ها نسبت به آن احساسِ انزجار و تنفر داشتم. چرا؟ شاید چون تمامِ سال‌های انتظار به جای این‌كه به من/ما/زنان بگویند چه اتفاقی واقعاً در بدن‌ام/‌مان می‌افتد، از این می‌گویند كه چطور باید خود را "تمیز" كرد، چه كارهایی در دورانِ قاعدگی ممنوع (و حرام) می‌شود، و از این قبیل. بعدتر هم كه با پسرها آشنا می‌شوی و به‌شان نزدیك، یا كلاً چیزی نمی‌دانند، یا حسَِ انزجارت را از خودِ قاعده‌مندت بیشتر می‌كنند.

شده است در دورانِ قاعدگی دراز بكشم و با دقت و لذت به این فكر كنم كه چه مهمی دارد در رحم‌ام اتفاق می‌افتد. شده است كه دست‌ام آغشته به خونِ قاعدگی‌ام شود و بوی‌اش كنم و بوی هم‌خوابگی‌هام را بدهد با كمی آهنِ اضافه. مایعی كه از درونی‌ترین لایه وجودم بیرون می‌آید، كثیف نیست.

Sunday، October 14، 2007

مرگ

دل‌ام می‌خواهد لحظه‌ی مرگ‌ام ادامه‌ی ارگاسم‌ام باشد.

*جایی خوانده‌ام فرانسه‌زبان‌ها اصطلاحی را برای ارگاسم به كار می‌برند معادلِ مرگِ خفیف.