حالِ بد
۱۳۸۵ اسفند ۱, سهشنبه
۱۳۸۵ بهمن ۲۶, پنجشنبه
تازهخواهی
جاهطلبیام را بسيار دوست دارم. اينکه دنبالِ بهترشدن هستم و دنبالِ پيدا کردنِ بهترها. از اينکه ريسک میکنم در آشنا شدن و ارتباط گرفتن با آدمها خوشحالم؛ از اينکه روابطِ زياد و گسترده دارم؛ از اينکه استانداردهايم در همهچيز هی رشد میکند و عوض میشود؛ از اينکه به سادگی راضی نمیشوم؛ از اينکه با همه وجودم درک میکنم کافی نيستم برای راضی ماندنِ ديگری؛ از اينکه دنبالِ تجربه کردنِ فضاهای تازه هستم، آدمهای تازه، بوهای تازه، طعمهای تازه.
تازه میشوم مدام و دلم کسی را میخواهد که از من سريعتر باشد، جلوتر باشد، لازم باشد بدوم تا به او برسم، شايد ندوم، رشد کنم. تازهخواهم. تازهخواهها را میخواهم.
۱۳۸۵ بهمن ۳, سهشنبه
ثروت
سرِ انگشتانم را نگاه میکنم. میگويند عصبها جمع شدهاند در اين قسمتِ بدن. لمسشان میکنم با شستهايم. خوشايند است اما خالی از احساس. چند بار اين انگشتان معشوقانی را نوازش کردهاند؟ چند بار لغزيدهاند روی چروکهای گوشه چشمهای معشوق؟ چند بار روی شقيقهها؟ چند بار خط خنده را دنبال کردهاند روی صورتهاشان؟ چند بار رفتهاند لای موهای پرپشت و کم پشت؟...
چقدر ثروتمندند سرِ انگشتانم....
۱۳۸۵ بهمن ۱, یکشنبه
پايايی
تا جايی که ديدهام، روابطی که طبيعی عمق پيدا میکنند و میپايند کمشمارترند نسبت به آنهايی که طرفينِ رابطه يا حداقل يکی از طرفين برای پابرجا ماندناش تلاش میکنند. و به همان نسبت لذتبخشتر و هيجانانگيزتر هم هستند. و بايد که کيفيتی خاص داشته باشند که شرايط و اتفاقها خرابشان نکند.
دوستی دارم که بيش از 12 سال است همديگر را میشناسيم. اوايل، طبيعتاً، با هم زياد وقت میگذرانديم. 3 سال هيچ رابطهای نداشتيم و حالا 5 سالی است که دور از هم زندگی میکنيم. در فاصله جغرافيايیِ زياد از هم و گاه مدتِ زيادی از هم بیخبريم. با اين حال هنوز به همديگر بسيار نزديک هستيم و کيفيتِ رابطهمان به شدت خوب و راضیکننده است، اگرچه شايد فقط 5 يا 6 بار در سال با هم مفصل صحبت کنيم و يک بار هم ديدار. و دلتنگی که زياد به سراغم(مان؟) میآيد. سالهاست که نگرانِ از دست دادنِ او نيستم. او هم همين را میگويد. و آرامش و احساسِ امنيتِ زيادی در رابطهمان داريم.
چه میشود که به پايايیِ رابطهها حساس میشويم و برايمان مهم میشود؟ فقط زمانی که ازدسترفته میبينيمشان؟ برای من لزوماً اينطور نيست. بوده است زمانهايی که رابطههای نزديکِ اغلب عاشقانهام از اوج افتاده باشند و نگرانی به سراغم بيايد که: نبايد کاری کرد؟
به گمانم نبايد کاری کرد. وقتی که تو به تمامی خودت باشی و ديگری نيز به تمامی خودش باشد، اگر که رابطه، دوطرفه، دلپذير باشد، میماند و لبريز میکند. گاهی اين خودِ آدمهای رابطه هستند که احساسِ نبودِ امنيت را به آن منتسب میکنند. و البته که اگر رابطه را بخواهی ولی چيزی خراب شود، چيزی رابطه را خراب کند، يا ديگری نخواهد و تو آگاه باشی/شوی، وضعيت دردناک میشود. من از شرايطی حرف میزنم که لزوماً به خراب شده بودنِ رابطه آگاه نيستيم و نگرانِ پايايیاش هستيم. هرچه باتجربهتر شدهام، هر قدر اعتماد به نفسام بيشتر شده، اين نوع نگرانی در من کمتر شده است.
۱۳۸۵ دی ۲۹, جمعه
«با هم كه بوديم، تنها كه ميشديم، شروع ميكرديم. با هم ميرفتيم. با هم ميآمديم. اولش آهسته ميرفتيم؛ ميرفتيم و ميرفتيم. ميرفتيم و ميآمديم. ميآمديم و ميرفتيم. او ميرفت و من ميآمدم. من ميرفتم و او ميآمد. با هم ميايستاديم. با هم راه ميافتاديم. سرعتمان را زياد ميكرديم، يا آهستهتر ميرفتيم. با خنده ميرفتيم، در سكوت ميآمديم. در سكوت ميرفتيم، با خنده ميآمديم. آنقدر تند ميرفتيم كه به نفسنفس ميافتاديم. آنقدر آهسته ميرفتيم، به خودمان كه ميآمديم ايستاده بوديم. با هم ميايستاديم. نفسهاي بلند ميكشيديم. ضربان قلبمان كه آرامتر ميشد، راه ميافتاديم. او كه ميايستاد، من هم ميايستادم. من كه ميايستادم، او هم از رفتن بازميايستاد. كمي كه ميرفتيم، با هم برميگشتيم تا باز با هم شروع كنيم. من كه خسته ميشدم، او بغلم ميكرد و ادامه ميداد. او كه خسته ميشد، جايمان را عوض ميكرديم. قله اولش نزديك به نظر ميآمد. اما هر چه كه ميرفتيم، دور و دورتر ميشد. سريعتر هم كه ميرفتيم، بيشتر دور میشد...»
داستانِ کوتاهی از آذردخت بهرامی. انتشار اول: کتابخانه خوابگرد، 1383. انتشار دوم: مجموعه داستان شبهای چهارشنبه، نشر چشمه، 1385.
۱۳۸۵ دی ۲۵, دوشنبه
در خواب
صبحی، با شخصِ نسبتاً غريبهای قرارِ ملاقاتِ کاری داشتم. شبِ قبل، هنگامِ خواب، با تأکيد به خودم قرار را يادآوری کردم که خواب نمانم. خوابيدم و خواب ديدم: محلّ قرارمان به جای دفترِ کارِ رسمی، اتاقم در خانه بود و او به جای آقايی جدّی و نهچندان خوشتيپ، جوانِ جذابی بود. مبهوتش بودم. او به من نزديک شد، نوازشم کرد و همديگر را بوسيديم با جزئيات و حواشی.
صبح از يادآوریِ آنچه در خواب ديده بودم عصبانی، بهتزده و ناراحت بودم. ذهنم کاملاً خسته بود. سعی کردم به تصويرهای ذهنیِ ساختهشده در خواب فکر نکنم. اما اصلاً تمرکز نداشتم. آيا بايد که قرار را به هم بزنم؟ موکول کنم به روزی ديگر؟ فايدهای دارد؟ با خودم فکر کردم: بهتر است زودتر قرار را بروم تا تصويرهای واقعی جايگزينِ قبلیها شود.
از درِ ساختمانِ محلِّ کارِ او که وارد شدم، اضطرابِ ناشناختهای به سراغم آمد: ضربانِ شديدِ قلب همراه با نبودِ اعتماد به نفس. اگر ببينمش و بخواهم ببوسمش؟ اگر که مهربان باشد؟ اگر که رؤيا حقيقی شود؟ و فکرهايی از اين دست. مثلِ چند بارِ قبل، جدّی، بدلباس، بیتوجه و خشن بود. با اين حال، تمرکزِ من کامل نبود، اعتماد به نفسِ کافی نداشتم و انگار که کندذهن شده باشم، حرفهايش را سريع درک نمیکردم.
اين تجربه نهچندان دلچسب، تا مدتی رؤياپردازیِ رمانتيک/اروتيک را به من زهر کرد.
۱۳۸۵ دی ۲۱, پنجشنبه
a simple survey
۱۳۸۵ دی ۱۹, سهشنبه
بوسيدن
گوشه خيابان، صندلیِ جلوی ماشين. هوا: سرد، تاريک. از جايی عمومی برمیگشتيم. حالمان خوب بود. از هم خوشمان میآمد. دوست بوديم. حرف میزديم، ملايم: او از من تعريف میکرد، من از او. صندلیهای جلو راحت نبود. دستهدنده مزاحم بود و فرمان جایِ نشستنِ او را تنگ کرده بود. گرم بوديم و دستانمان به هم قفل شده بود. رفتيم روی صندلیِ عقب. در آغوشِ هم میرفتيم اما نمیمانديم، فضا اجازه نمیداد! شيشههای ماشين بخار گرفته بود و احساسِ امنيتِ نسبی... احساسِ محبت و نزديکیِ زياد میکردم. صورتم را جلو بردم که گونهاش را ببوسم، با زيرکی لبش را جلو آورد. پرهيزی نداشتم. و لبانمان مماس شد. نفسام چند لحظه در سينهام ماند. حرارتِ خواستناش به شقيقههايم رسيد. چشمانم را بستم، لبانم را کمی باز کردم و لبانش را چشيدم... لذت میبردم؛ لذتِ ناب. مکث کردم؛ چند ثانيه. از همان فاصله، که چهرهها متفاوتاند، از همان بیفاصلگی، در چشمانش لذت بردن را ديدم. گفت که دوست دارد ادامه دهيم و دوست داشتم. با اشتياقِ زياد لبها، گونهها، پهنای صورتش را میبوسيدم و زبانهامان که بازیِ شيرينی داشتند با هم. و چهره مسحورِ او که مرا به ادامه بوسيدن مشتاقتر میکرد...
بوسيدن ادامه محبت است. ابرازِ دوستداشتنِ کسی. و اثرش میتواند نزديکیِ فراوان باشد. برايم بوسيدن پُلی است ميانِ خواستنِ ذهنیِ کسی و چشيدنِ جسماش. و از شورانگيزترين لحظههايم بوسههای اولِ يک رابطه است: آنهايی که آدم را مشتاق میکند به ديدارهای بعدی. آنهايی که حس تشنگی میآورد. و در حافظه چون يک تصويرِ ناميرا حک میشود.
بوسيدن برايم بسيار هم تحريککننده است. مخصوصاً وقتی که خود عاملم، خود شروع کردهام و مهلت نمیدهم برای نفس کشيدنِ ديگری، میشود که گاه لذتِ جنسیِ زياد ببرم از رابطه دهانها و زبانها. و هرگز خوابيدن با کسی را بدونِ بوسيدن تصور هم نکردهام که به نظرم چيزی بزرگ کم خواهد داشت. و شده است که کسی را معشوق ندانم، که عاشق نباشم و باز شديداً ببوسماش. دوست داشتنِ کسی برايم کافی است که لبانش را بخواهم. که حسِّ بیلکِ لذت را تجربه کنم.
۱۳۸۵ دی ۱۲, سهشنبه
اعتماد
چه وقت تصميم میگيرم يا میخواهم که با کسی بخوابم؟ درست نمیدانم. معمولاً جز خواستنِ تنِ ديگری، چيزهای زيادی ذهنم را اشغال میکند: آيا او آدمحسابی هست؟ رفتارش هنگامِ خوابيدن اذيتام نمیکند؟ اگر چيزهايی بخواهد و نخواهم؟ اگر «نه» را نفهمد؟ اگر بدونِ اجازه کاری کند که نخواهم؟ اگر چيزهايی بخواهم و او فکر کند نبايد بخواهم—حقام نداند؟ اگر بعد از بارِ اول ديگر نخواهماش، دلپذير نباشد و او آزارم دهد؟ مجبورم کند؟
تا حدی میشود اين تشخيصها را به شعور و دريافتهايم واگذار کنم. تا حدی میشود ريسک را بپذيرم. ولی با اين همه چيزی اين ميان لازم است برای همخوابه شدن: اعتماد.
مرور: اولين بار با کسی همخوابه شدم که عاشقاش بودم. ديوانهوار فکر میکردم که هر آنچه او بخواهد بايد انجام دهم. او خواست، عريان شدم، در آغوشاش—از ديدِ خودم—زيباترين شکلِ ابرازِعشقام را به نمايش گذاشتم و چيزی در وجودم بود بيش از اعتماد. بعدی دوستی بود که همخوابه شدن با او کمترين ريسک را داشت. بعدی، دوستِ ديگر و بعدی، باز دوست. دوست... دوستانی که گاه معشوقانام بودهاند، گاه معشوقام شدهاند و گاه هيچ: بعد از همخوابه شدن هم دوست ماندهاند.
اگر تنِ کسی را بخواهم، نمیتوانم به سادگی با او بخوابم. اگر که دوست نباشم با کسی، هرقدر هم که جالب باشد و خواستنی، نمیتوانم خودم را راضی کنم به همخوابگی. اعتماد کردن ساده نيست. همخوابه شدن ساده است. بدونِ اعتماد نمیتوانم—نتوانستهام تا به حال. همخوابه شدن برايم سخت است: مقدمه و پيشدرآمد و حاشيه دارد و گاه که لذتِ خواستنِ تنِ ديگری را در من میکشد. گاه که فرصتهايی را با آدمهای جالب و خواستنی از دست دادهام. گاه زيادی سخت گرفتهام؛ گاهی که بسامدش زياد بوده. بدونِ اعتماد میشود؟
۱۳۸۵ دی ۳, یکشنبه
به دعوتِ آذرستان
طولانیترين بوسهام—تاکنون—را در صندلی جلوی ماشین با معشوقی تجربه کردهام، سالها پيش، زيرِ بارشِ شديدِ باران و با مشقت فراوان.
دومين بار که با دوستپسرِ اولام خوابيدم، آهنگِ مسخرهای پخش میشد از گوگوش: آدما از آدما زود سير میشن... اصلاً مناسبِ آن لذتی که میبرديم نبود.
از پورن خوشم نمیآيد.
تجربه معاشقه فراوان داشتهام اما هنوز سکسِ کاملِ واژنی (درست است اصطلاحی که به کار بردهام؟) را تجربه نکردهام.
سکسِ دهانی لذتبخشترين تجربه امسالم—تا کنون—بوده. اُرگاسم بینظيری نصيبِ خانمها میکند و فکر میکنم به خاطرِ بیتجربگی يا کمتجربگی معشوقانِ سابق و خودم تا امسال تجربهاش نکرده بودم. فوقالعاده است...
میدانم که ممکن است دعوتنامهها برگشت بخورد. برای عمل به قاعده بازی، دعوت میشود از: SA، نون-جيم، خودمونی، شديداً، ديوونه.
۱۳۸۵ دی ۲, شنبه
سرمافزای
سردم است و نشانه خوبی نيست [من که اعتقادی به نشانهها و اين چيزها نداشتم. عوض شدهام؟] بارِ اولی که اينطور شده بودم، معشوقم داشت تصميمِ مهمی میگرفت. گاهی با من مشورت میکرد و من سعی میکردم راهنمايیاش کنم، آنقدر که میدانستم و خلاقيتِ ذهنم اجازه میداد. و من دائم سردم بود. و سرد بودم. روند تصميمگيریاش، اذيتام میکرد. انگار که جدولهای ذهنیاش را نشناسم و مجبورم کرده باشند ميانشان حرکت کنم.
بارِ دومی که حالتم نزديک بود به وضعيتِ الان، پيشنهادِ ازدواج شده بود به من و کسی که مرتکب شده بود، قبل از پيشنهادش هم میدانست ديوانه میشوم. ديوانه نشدم. سردم شد و فکر کردم چقدر تنهايم.
دفعه سوم، وسط پارکی در ميانه تابستان سردم شد. او حرف میزد مدام و تصورش اين بود که معشوقِ او هستم، قبلتر از اينکه حتی دستم را لمس کند، ذهنم را بو کند. گفتم به من خوش نمیگذرد. دوستانه گفتم. او داشت لذت میبرد. حرفم اذيتاش کرد. نمیخواستم اذيتاش کنم. سردم شد.
سردم است و ربطی ندارد به درک نکردنام، احساسِ تنهايی کردنام، اذيتکردنِ ديگران يا موقعيتهای ناخوشايندِ ديگر. سردم است چون رابطههايم سرد است در اين زمستان.
۱۳۸۵ آذر ۱۹, یکشنبه
۱۳۸۵ آذر ۱۷, جمعه
بوسه بر گونه
منتظر بوديم دوستانمان برسند. تنها بوديم. داشتم از اتاقِ کناری صندلی میآوردم و بلندبلند از اتفاقهای ديروز تعريف میکردم که آمد طرفم. فکر کردم برای گرفتنِ صندلی آمده و برای کمک. نگاهش، اما، پرهوس بود. دوستدختر داشت يا گمان میکردم دارد و فکر نمیکردم به من هوسی داشته باشد يا به هر حال نشان نداده بود. من خوشم میآمد از او. در همين حد. نگاهش را که ديدم، کمی مکث کردم و بعد ادامه دادم به حرفهای معمولی؛ انگار بیتوجه. خواهشاش را ديده بودم و بوسه میخواستم. دلم میخواست بوسهاش را بچشم. داشتم فکر میکردم که چطور ببوسماش يا بگويم که میخواهم ببوسماش، که با ملايمت از پشت سر در آغوشم گرفت و هنوز صورتم را برنگردانده بودم که گونهام را، نرم بوسيد. زنگِ در. و حس گرمی که در دوستیمان هنوز هم هست؛ محدود به بوسههای ملايمِ برگونه.
۱۳۸۵ آذر ۱۶, پنجشنبه
مادر
کمتر پيش میآيد اتفاقی بيفتد که "دلم بخواهد" به مادرم بگويم. شديداً اختلافِ سليقه داريم. او، ولی، بسيار میپرسد. خيلی از چيزها را هم بدونِ پرسش میفهمد: بینهايت باهوش است.
مادرِ باهوشِ من به حفظِ حريمِ خصوصیِ ديگران در خانواده پایبند نيست—هرچند قبولشان دارد و با هر بار تذکر اوضاع کمی بهتر میشود—و جايگاهاش به عنوانِ مادر اين امکان را به او میدهد که در رابطهاش با من بیپرواتر تجاوز کند. مؤدبانه اين است که آرام هر بار حقام را به داشتنِ حريم متذکر شوم و جوابی بدهم که بدونِ وارد شدن به بحثِ موردِ نظرِ او کمی هم متقاعدکننده باشد. اما وقتی که او به چيزی حساس میشود و میخواهد که درباره موضوعی بيشتر بداند، هيچ کاری از من ساخته نيست. هوشمندیاش به کمکِ قدرتِ تحليلاش میآيد و بر اساسِ ارزشهای خودش قضاوت میکند.
دوستش دارم. اما هميشه فکر کردهام اگر رابطهام با او چيزی جز رابطه مادر و دختری بود، تا به حال حتماً دوست داشتن و وابستگی را کنار گذاشته بودم و خودم را از معرضِ تجاوزِ مداوم بيرون میکشيدم. فکر میکنم استفاده از قدرت (اينجا قدرتِ موقعيت) برای تجاوز به حريمِ خصوصیِ ديگران از بدترينِ کارهاست. و نمیدانم فرهنگِ وابستگیِ ما به خانواده است يا نحوه بزرگشدنِ من که نمیتوانم جز مدارا کاری بکنم و راهحلی بجويم.
۱۳۸۵ آذر ۳, جمعه
زمانی برای فکر کردن
لذتی ناب.
خيلی خوب نوشته است. خيلی. اما چيزی حاشيهای ذهنم را مشغول کرده: کاش نويسنده وبلاگ نمینوشت که درباره کسی مینويسد که الان همسرش است. چيزی به موضوعی که میخواهد بگويد اضافه نمیکند، حاکميتِ تــَبو بودنِ رابطه جنسیِ خارج از ازدواج و لذت بردن از کسی جز همسر را غيرمستقيم تأييد میکند و در آخر حسِ خوب مرا از خواندنِ مطلب کم میکند.
آميزش جنسی، عشقبازی و...
توصيههايی دارد که به نظر مفيد میآيند.
تعدد روابط.
مديريت کردنِ چنين رابطههايی سخت است. يکی از سختیها شايد همين باشد که در اين نوشته آمده. چقدر خوب میشد که سابقاً معشوقِ من هم مینوشت يا روشن برايم میگفت تا من بنويسم.
بازیِ قدرت در روابط.
اينکه قدرت در رابطهای به تمامی دستِ يک طرف باشد، ممکن است حس حقارت بياورد و بدتر از آن وقتی در آن رابطه امری عادی شود، طرفِ تحتِ سلطه را تنبل کند.
۱۳۸۵ آذر ۲, پنجشنبه
توقع نداشتن
توقع نداشتن در روابط، به نظرم، نکته اخلاقیِ خيلی مثبتی است. بحثم، بحثِ قناعت و اينها نيست. چيزی که در ذهن دارم و سعی میکنم بيانش کنم، بيشتر به کيفيتِ شادی در رابطهها برمیگردد.
برايم از دو زاويه موضوعِ توقع مهم است: اول، وقتی از دوست/معشوق توقع داريم، توجهمان فقط و کاملاً معطوف به نيازهای خودمان است و دوم، وقتی توقع داشته باشيم، و در بهترين حالت همواره توقعمان برآورده هم شود، شاد و هيجانزده نمیشويم. که به نظرِ من از هرکدام از اين دو زاويه که نگاه کنيم رابطهای برپايه توقع نمیتواند چندان لذتبخش باشد. و البته که موانعِ لذتبخش بودنِ رابطهها زيادند. بعضیهاشان هم خيلی مهمتر و تأثيرگذارتر از توقع داشتن هستند. من فرض گرفتهام که چيزهای ديگر عالی باشند و سرِ جای خودشان.
رابطه همانطور که از اسمش پيداست، بيشتر از يک سر دارد و همين باعث میشود که آدم جز خودش به ديگری/ديگران هم فکر کند. وگرنه که خارج از رابطه هم میتوانيم فقط به خواستهها و نيازهای خودمان فکر کنيم. پس هر وقت حس توقع به سراغمان بيايد بد نيست خودمان را جای طرف/طرفها قرار دهيم. مثلاً توقع داريم که هر روز، روزی چند بار، به ما تلفن شود. ممکن است که نتواند، يا نخواهد، يا فراموش کند، يا اين نوع توقع را بشناسد و بخواهد مبارزه کند! و امکانهای ديگر. پس توقع داشتن چه سودی دارد؟ و حالا به زاويه دوم وارد میشويم: اگر که توقعمان برآورده نشود، غمگين میشويم و شايد که رفتارهای مناسبی هم نکنيم با دوست/معشوق. اگر برآورده هم شود، گويی وظيفهاش بوده. شادی نمیآورد و هيجانزدهمان نمیکند. چه کاری است پس؟
توضيح:
وقتی که اين نوشته را منتشر میکردم برای خودم هم روشن بود که خوب توضيح ندادهام. خوشحالم که منتشرش کردم، سؤالهايی پرسيده و نکتههايی گفته شد که در مشخص شدنِ حرفم به کمکم آمد.
در واقع منظورِ من از توقع نداشتن، اين نبود که استانداردهای رابطه وجود نداشته باشند. اشاره هم کردم که با فرضِ خوب بودنِ شرايطِ رابطه و راضیکننده بودنش، توقع (دلم نمیخواهد صفتِ بیجا يا ناسالم را اضافه کنم) شادی را کم میکند. توقع در اين پست يعنی چيزی شبيه به اين که SA برايم نوشته و نامش را گذاشته «پیشفرض»: یعنی یه سری کارها رو وظیفه دوست/معشوق بدونیم.
۱۳۸۵ آبان ۳۰, سهشنبه
۱۳۸۵ آبان ۲۶, جمعه
۱۳۸۵ آبان ۱۵, دوشنبه
عشقِ انسانی = عشقِ سالم
بارها به اين فکر کردهام که آيا زنان و مردان تجربه يکسانی از عشق و وابستگیِ عاشقانه دارند؟ آيا تربيتمان طوری است که در رابطه عاشقانه، طرفين خودشان هستند و ديگری و خود را مستقل و دارای ارزش انسانی برابر، بدونِ اما و اگر میدانند؟ چقدر به اين برابری اعتقاد داريم؟ چقدر به برابری عادت داريم و چقدر به نابرابری؟
نمیدانم جوابِ درست به اين سؤالها را. حتی نمیتوانم روشن و واضح روابطم را از اين حيث رتبه بدهم. اولين رابطهام را، شايد، وابستگیِ يکطرفهام به معشوق خراب کرد. و وقتی احساسِ خردشدنِ شخصيتم جلوی رشدم را گرفت و نگاهِ برتریجويانهاش نفسم را، احساسی از عشق نداشتيم.
میدانم که استانداردهايم برای چنين رابطههايی به مرور شکل گرفته و کامل شده است. با اين حال، چيزهايی که حالا برايم از يک رابطه عاشقانه سالم و انسانی مشخص است، اينهاست: دوطرفهبودنِ احساسِ عاشقی، وابستگیِ متقابل، گشودگی، درآميختگی، احساسِ رشديافتگی، لذت زياد بردن از حضور يکديگر، احساسِ احترامِ زياد.